تبليغاتX
عاشقانه‌هاي كوچك براي او

چهارشنبه یازدهم مهر 1386

اگر نبود چشمانت

با باد مي رفتم

اگر نبود چشمانت

جاري مي شدم

با باران

بر خاک هزاران سال آب خورده تشنه

اگر نبود چشمانت

زنجيري مي شدم به دست و پاي خويشتن

تا تنها آرزويي از پرواز

اگر نبود چشمانت

اگر نبود عطش هر قطره نگاهت

سيراب بيهوده هر قطره مي ماندم

تا پايان تموز بي انگيزگي

تا پايان اضطراب بي دغدغگي

اگر نبود چشمانت...

نوشته شده توسط ميم در 22:42 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم مهر 1386

باشه. حالا که مي گي همه ش يه چيز ديگه بوده، اين دست من براي اينکه بدوني سوء تفاهمي نيست!

نوشته شده توسط ميم در 22:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم مهر 1386

يه جا خوندم، كه دوراهيا خيلي بي‌رحمن. پيچ جاده‌ها، گرما و سنگلاخ و هزار تا مانع ديگه رو رد مي‌كني و مي‌رسي به دوراهي! تازه بايد انتخاب كني. دلت مي‌خواد برسي، اما براي رسيدن بايد انتخاب كني. از استراحت و هزار راحتي ديگه مي‌گذري و انتخاب مي‌كني. اما واي كه انتخاب...

عجله‌مو ببخش...

نوشته شده توسط ميم در 12:4 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386

انگار چرخ زدناي اين سيب داره ديدني مي‌شه. نه، از اول هم ديدني بود. فقط صبر ما. خوش‌ترين معجزه‌ها براي تو كه منتظرشوني!

نوشته شده توسط ميم در 23:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386

تا پيدات مي شه، خورشيد آسّه مي ره

از ترسش، ماه شب از راسّه مي ره

با شبدر پُشت بُنچاقت نوشته

که از تو بعدها مُد شد کرشمه

تا پيدات مي شه، خورشيد آسّه مي ره

از ترسش ماه شب از راسّه مي ره

نترسين، هول نشين اين رسم اونه

واسه اينه که اسمش جونِ جونه

خدا خواسه از اين ور رات بيفته

ستاره خم بشه رو پات بيفته

با شبدر پشت بُنچاقت نوشته

که از تو بعدها مُد شد کرشمه

 

خودت خواستي بري، رفتي و مُردم

مواظب باش تو رو دسِّت سپردم

خداييشم اگه اسمتو بردم

به جز جونِ چِشات قسم نخوردم

 

تو آسمونِ من، تاجِ سرِ من

تو اي آزادي بال و پرِ من

تمام آبروي عشق گروته

همة سقا خونة آينه جلوته

بزن، بشکن، بريز، عشقو بسوزون

بنا کن قبله از خاکسترِ اون

 

بگو درد دل ما را

تبرک کن تو صحرا را

نگو عاشق کُشي رسمه

شفا کن آب دريا را

تو از اينجا ببر ما را

شفاعت کن دو دنيا را

چراغ واژه خاموشه

خبر کن اهل فردا را

 

چشامو محضري شيش دُنگ فداش کن

بهش فوت کن، واسه ش نذر کن، دعاش کن

ببر، راهي به سمتِ قصه هاش کن

به زور جادو جنبل مالِ ماش کن

 

خاطر خواهيمو بستم با طلسمت

حلالش هر کي قسم خورد به اسمت

واسه اين اسممو کردم به اسمت

که با اسمم بشه خوب کرد طلسمت

 

زيارت نامه رو وقتي نوشتن

به قد اسم تو خاليش گذاشتن

 

تا پيدات مي شه، خورشيد آسّه مي ره

از ترسش، ماه شب از راسّه مي ره

با شبدر پُشت بنچاقت نوشته

که از تو بعدها مُد شد کرشمه
نوشته شده توسط ميم در 19:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

فکر بودنت، فکر دست بردن تو موهات، فکر در آغوش گرفتنت و لمس ذره ذره وجودت، اون قدر عسله، که هر قندي رو به دهن بي مزه مي آره، ترانه ترينم...

نوشته شده توسط ميم در 20:5 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و سوم شهریور 1386

وقتي مي آي صداي پات از همه جاده ها مي آد
انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مي آد
تا وقتي که در وا مي شه، لحظه ديدن مي رسه
هر چي که جاده س رو زمين به سينه من مي رسه

وقتي تو نيستي قلبمو واسه کي تکرار بکنم؟
گلهاي خواب آلوده رو واسه کي بيدار بکنم؟
واسه کبوتراي عشق دست کي دونه بپاشه؟
مگه تن من مي تونه بدون تو زنده باشه؟

عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو
عمر دوباره منه ديدن و بوييدن تو
نه من تو رو واسه خودم، نه از سر هوس مي خوام
عمر دوباره مني، تو رو واسه نفس مي خوام


اي که تويي همه کسم

بي تو ميگيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچي مي خوام مي رسم

نوشته شده توسط ميم در 0:20 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

به استقبال اومدنت، ذره ذره هاي اکسيژن هوا رو به درون مي کشم، تا براي لحظه عزيز ديدار، تازه ترين باشم...

 
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هان! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ
هاي! نپريشي صفاي زلفکم را، دست
و آبرويم را نريزي، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديک
است

نوشته شده توسط ميم در 23:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

يه پرنده يه پرنده

از تو صحرا، از رو دريا

از توي دشتاي زيبا

اومده نشسته اينجا

لبه پنجره ما

 

يه پرنده يه پرنده

از تو کوها، از رو دشتا

مي بره به اوج کوها

مي بره تا ابرا بالا

منِ تنها رو از اينجا

 

خواب من پُر از صداي اين پرنده

خواب من به رنگ بال اين پرنده

حرفمو باور ندارن بچه ها

خوابامو باور ندارن بچه ها

جز پرنده، جز پرنده

 

 

ترانه ترين پرنده همه دنيا...

نوشته شده توسط ميم در 23:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم شهریور 1386

كتاب آسموني نيست چشمت، اما مي‌شه بهش قسم خورد. باد بهار نيست نفست، اما مي‌شه تو مسيرش نشست و گل داد. خورشيد نيست دستت، اما مي‌شه تو نورش روز شد.

آره ترانه‌ترين‌م، مي‌شه با بودنت خيلي كارا كرد و با فكرت همه چيزو زنده‌تر...

نوشته شده توسط ميم در 9:44 |  لینک ثابت   •